یکی از کتابهای کوچکیهای پسرم، داستان پیرمردی بود که خانهای چوبی در جنگل داشت و یک شب که رفته بود در رختخواباش بخوابد، صدای هیسهیس کتری روی بخاری اتاقاش، صدای هوهوی باد، صدای چرقچرق چوبهای کلبهاش و صدای تقتق برگهای پائیزی که بر بام آن فرود میآمدند، آرامشاش را به هم میزدند و او نمیتوانست بخوابد. به ناچار پیش حکیمی میرود و داستاناش را میگوید. حکیم راهنماییاش میکند که مرغی به خانه ببرد!.
حالا پیرمرد که میخواهد بخوابد، کتری هیسهیس میکند، باد هوهو، چوبهای کلبه چرقچرق، برگهای پاییزی تقتق و این مرغ هم قدقد! .
پیرمرد بر آشفته نزد حکیم میرود و شکایت میکند. مرد حکیم میگوید که خروسی به خانه ببرد!.
اینبار وقت خواب پیرمرد که فرا میرسد، علاوه بر همهی آن صداهای همیشهگی، مرغ قدقد میکند و خروس قوقولی قوقو!
و این داستان و مراجعات متعدد پیرمرد به حکیم و اجرای دستورات ادامه دارد تا اینکه حالا در هنگام خواب پیرمرد علاوه بر آن صداهای همیشهگی و علاوه بر قدقد و قوقولی قوقو، صدای بعبع گوسفند، ماءماء گاو، عرعر الاغ، میومیو گربه و جیکجیک جوجه هم بهگوش میرسد و طاقت پیرمرد، تمام میشود.
پیش حکیم میرود و از اوضاع شکوه میکند و حکیم میگوید که حالا حیوانات را بیرون ببر! – و پیرمرد کتاب قصهی حسین آقای ما، از آن شب به بعد که به رختخواب میرفت، آرامش مطلقی را احساس میکرد و به آرامی میخوابید.
این داستان را بعد از أعمال حج که محرمات احرام رفع شده بود و با خیال راحت جلو آیینه ایستاده بودم و بعد از روزها خودم را میدیدم (البته بدون مو !) یادم آمد و برای داوود گفتم و بعد هم میهمان بوی خوش ادکلن او شدم.
حالا قدر لباسهایمان را هم میدانیم، نعمتی است، واقعاً راه رفتن و نشست و برخواست با این لباسهای احرام، داستانی داشت، (که البته خداوند انشاءالله بارها و بارها نصیب کند).
اما جالب است که احرام، تأثیر عجیبی روی بعضیها دارد و حسابی نوربالا میشوند. آدم لباس احرام را که میپوشد و در ظاهر از همهی تعلقات مادی فاصله میگیرد، ناخودآگاه روی افکار و اعمالاش هم تأثیر میگذارد، دیگر آدم دوست ندارد حرف لغو و اضافه بزند و یا کارهای عادی و روزمرهاش را انجام بدهد، احساس میکند که باید روی خودش و کارها و اندیشههایش، تمرکز و تسلط بیشتری داشته باشد، آدم در آن حال بیشتر احساس میکند که تحت نظر است و خودش را آزاد و لاقید نمیداند و جالبتر اینکه گاهی اوقات حتی رفتارش را بررسی میکند و کارهایی که در طی ساعات گذشته انجام داده و یا کارهایی که باید انجام دهد را بررسی و از چگونگی انجام صحیح آنها، سوال میکند و سعی میکند که روی خط و توی مسیر حرکت کند. خواب انسان به شدت کمکم میشود و تقریباً آدم ساعات چندانی را به یاد ندارد که با لباس احرام، خوابیده باشد. خلاصه تمرین بسیار جالب و مفیدی است برای بندهگی و یک زندگی متفاوت و آرمانی که هر لحظهاش را خدا میبیند و باید روی آن حساب باز کرد.
محدودیتهای احرام هم بسیار جالب است. وقتی محرم میشویم و از چیزهایی محروم میشویم، تازه میفهمیم که چه نعمتهایی دور و برمان بوده که اصلا آنها را به حساب هم نمیآوردهایم و از دایرهی دید ما خارج شده بودهاند، و حالا که از آنها محروم شدهایم، قدرشان و میزان مؤثر بودن آنها را در روند زندگی روزهمرهمان میفهمیم و این که ما در محاصرهی نعمتها هستیم، به طوری که اگر هر کدام از آنها نباشد، دیگر زندگی اینطور نیست و این رنگ و طعم را ندارد.


رفتن به بالای صفحه

