یک بند از سخنان رهبر عزیزمان (مدّ ظلّه) در دیداری به تاریخ ۱۴ شهریور ۸۹:
امروز كشور نیازمند یك جهاد علمى است ... ببینید، جهاد یك معناى خاصى دارد. معناى جهاد فقط تلاش نیست. در مفهوم اسلامى، جهاد عبارت است از آن تلاشى كه در مقابل یك دشمن است، در مقابل یك خصم است. هر تلاشى جهاد نیست. مجاهدت با نفس، مجاهدت در مقابل شیطان، جهاد در میدان نظامى، مواجههى با یك دشمن است؛ مواجههى با یك معارض است. امروز ما در زمینهى علم نیاز داریم كه اینجور تلاشى در كشور بكنیم؛ احساس كنیم موانعى وجود دارد، باید این موانع را برداریم؛ دارد معارضههائى میشود، باید این معارضهها را در هم بشكنیم؛ در زمینهى عرضهى امكانات علمى، خسّتهائى از سوى كسانى كه صاحبان آن هستند - كه كشورهاى پیشرفتهى علمى است - وجود دارد، باید در مقابل این خسّتها از خودمان عزت و جوشندگى و فورانِ از درون نشان بدهیم.
بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : نفر
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
برای تمییز میانِ ذَهَب و ذِهاب هم که شده یا بیریائش، بیحوصلهگی
پیادهروی تا میدانِ ونک با این که سر پایینی هم هست از این طرف، تصمیم
میگیرم اتوبوس سوار شوم و دو ضلع مغفولِ مربّع فرضی در نقشه را با وسائلی
متفاوت بپیمایم! وقتی میروم مجتمع پایتخت حالم گرفتهاست. میروی و از
سرِ ناچاری دستی به چرخ إقتصادِ زندهگیِ آمریکاییهای نهچندان
علیهمالسلام میرسانی و باز میگردی. تا میدانِ ونک نمیروم. همان رو به
رو کمی به نقّاشیِ دیواریِ غلطانداز و بسیار زیبایِ إیوانِ یک عمارتِ
قدیمی خیره میشوم، و بعد هم سوارِ اتوبوسهایِ ولیّعصر...----
بسم الله الرّحمن الرّحیم
از کوچهی شهید دامنافشار بیرون میزنم. یکی مرفّهِ بیدرد خودرویِ إن میلیونیش را روشن گذاشتهبود در این تیغ آفتابِ تابستانی تا بنزین بسوزاند و آقا هم صندلی را خوابانده بود و به خواب رفتهبود، النّاس نیامٌ… .
برای تمییز میانِ ذَهَب و ذِهاب هم که شده یا بیریائش، بیحوصلهگی پیادهروی تا میدانِ ونک با این که سر پایینی هم هست از این طرف، تصمیم میگیرم اتوبوس سوار شوم و دو ضلع مغفولِ مربّع فرضی در نقشه را با وسائلی متفاوت بپیمایم! وقتی میروم مجتمع پایتخت حالم گرفتهاست. میروی و از سرِ ناچاری دستی به چرخ إقتصادِ زندهگیِ آمریکاییهای نهچندان علیهمالسلام میرسانی و باز میگردی. تا میدانِ ونک نمیروم. همان رو به رو کمی به نقّاشیِ دیواریِ غلطانداز و بسیار زیبایِ إیوانِ یک عمارتِ قدیمی خیره میشوم، و بعد هم سوارِ اتوبوسهایِ ولیّعصر. از درِ عقب که داخل میروم، ناگهان کسی آن جلویِ جلو از صندلی بیرون میآید و بقیّه هم که در صفِ تقریبا ده نفریِ پرداختِ کرایه ایستادهاند، قطعا قصدِ غصبِ جای من را ندارند! جلوتر که میروم میفهمم آن چیزی که خیالش را داشتم نبوده، بل که برآمدهگیِ بالایِ تایرِ جلویِ اتوبوس بودهاست جای من! یادِ مشهد و اسکانیاهایش میافتم… .
مینشینم و نایلونِ زردم را باز میکنم. جایی برای پیرمردها نیستِ کورمک مککارتیِ نشرِچشمه! میآیم بخوانم که ایدهای به ذهنم میزند. باز نویسی یادداشتِ منتشر نشدهی «چهار زانو» که در شرایطی مشابه رویِ یکی از همین برآمدهگیهایِ داخلِ اتوبوسهای مشهد نوشتم از فاصلهی میانِ میدانِ شهدا تا میدانچهارراهِ ملکآباد. تردید میکنم. امّا وقت برای رمان خواندن زیاد است… .
اتوبوس از روبه رویِ تابلویی که راههای پنجگانهی منتهی به میدانِ ونک را رسم میکند میگذرد. اینوری نجوا میکند که از اوضاعِ إتراف بنویس. آنوری میگوید از شکوهِ شکستِ تجمّعاتِ پیروزمندانهمان در خیابانِ میرداماد که همین نزدیکی است تا هنوز بیش از یکسال نگذشته بگو. دلم میگیرد. از اوضاعِ حجاب میخواهم بنویسم و روحِ سیاهِ مصرف زدهگی این بالاها! و یادِ المال مادّةالشّهوات میافتم و امّا از آن طرف بام نیز نه… .
وارد راستهی ولیّعصر میشویم، که خیابانی با گنجایش حدّاکثر چهار خودرویِ پهلو به پهلوست، دو تاش هم مصادره شده به نفع خطّ ویژهی ما اتوبوسیها. اینوری میگوید بگو چهارتاش هم مصادره میشد خوب بود! نسبت جمعیّتِ متراکمِ داخلِ این اتوبوسها به اتوموبیلهای تک سرنشینِ نسوانِ پیادهنظامِ… خیلی بیشتر از چهار است! آنطرفی مغالطه میکند که هر کسی حقِّ زندهگی دارد. دلگیر میشوم و مینویسم چرخِ جامعه باید بچرخد. یادِ این ،به قولِ آیةالله، کریمه میافتم که: لیتّخذ بعضهم بعضا سخریّا و رحمت ربّک خیر مما یجمعون… . چه که شبها که اتوبوسهای ما تعطیل است، بالانشینها کلّی در ولیّعصر به شمال به مشکل میخورند… .
از رو به رو کلّی اتوبوس قطار شدهاند. وقتی پلِ همّت را از سر میگذارنیم میفهمم به خاطرِ آناست که آقایِ قالیباف زمین را شخمزدهاست! سرعت محسوس کم میشود. به کوچهی خاطرهانگیزِ شاهین میرسیم! که در یک روزِ نسبتا سردِ زمستانی در هوایی میشود گفت نیمهبارانی. نا خواسته رفتیم خدمتِ سید هادیِ خامنهای! شاهین و بعد شهید عباسپور و بعد هم شهروز و شاید اگر إدامه دِهی، شعبهی دوّمش را هم در خیابان کمالی و غفّاریِ کارگرِ جنوبی بیابی. و میخواهم بگویم اگر لمّی هم نرسی، یک دور که در علّامهحلّی بزنی أنّی در مییابی. و همهی اینها از گوشِ آقایان که همینطوریش هم بنیانِ سمپاد کندهاند، به دور باشد إنشاءالله! بگذریم. از آن روزی مینوشتم که پژوهشکدهی تاریخ إسلام بود و کنفرانسِ ده نفرهی بر رسیِ حقوقِ مخالفان در حکومتِ حضرت أمیر علیه أفضل صلوة المصلّین!!! اینطرفی میگوید از سر بیبصیرتیش را هم بنویس! آنطرفی میگوید بنویس إحتمالِ اینکه تحتِ تعقیبِ إطّلاعات قرار بگیری چهقدر رفتهاست بالا! سخت رو میگردانم. مینویسم دلم به حالِ آن آخوندِ بینوایی سوخت که شدهبود آتشبیارِ این معرکهی پنهانی و مینویسم از دستانِ سیّد هادی و سبکِ خودکار دستگرفتنش که دلم را بدجور هواییِ دستانِ نازنینمان کرد… .
دستِ راستِ خیابان نمایندهگیِ نمیدانم هیونداست؟ تیوتاست؟ چیچی است! سانتافه دارد و یکی دو خودرو با همین سیاق. که ناگهان تمامِ این تصاویر پشتِ اتاقکِ ناقصِ شیشهای که رویش با کاتر پلاتر نوشته است سرپناهِ موقّت و چند إنسان که منتظر اتوبوسند پنهان میگردد. اینطرفی فریادِ وا عدالتا بر میدارد و آنطرفی که بقای خود را در بقای آنطرفتر از خودش میبیند بانگ بر میدارد که حالا باز بگو مرگ بر آمریکا! عصبانی میشوم. یکی در خیال إستغنایِ بمال الغیر است و آن یکی راضی به وضعِ موجود. آرزو میکنم روزی بهجایِ سانتافه که مرکزِ إیالتِ نیومکزیکویِ یو.اس.آ ست. خودرویِ شاهرود بسازیم و پشتش با نیمفاصله فارسی بنویسیم شاهرود و بفرستیم ینگهی دنیا که حتّی معنایِ نامش را نیز نفهمند!
همینطور که اتوبوس ایستگاه به ایستگاه نگاه میدارد، مدام پاهام را که آویزانند رویِ شیبِ آن زائدهی کذایی از مچ به بالا خم میکنم تا درِ گردان راحت باز شود. در این میان توجّهم به مردمی جلب میشود که با اینکه اتوبوس نسبتا خلوت است، سوار نمیشوند. به ذهنم میرسد در إنتظارِ اتوبوسِ راهآهن باشند… .
گاهی آنقدر لاینِ مصادرهای تنگ میشود که اتوبوسها نزدیک است با إنحرافی کوچک، پهلو به پهلو برخورد کنند! در این میان اتوبوسِ ما هنر نمایی میکند و میمالد به جدولِ سمتِ راستِ خیابان از حولِ سمتِ چپی که از روبه رو میآید!
نمیپسندم خانه و زندهگیِ کسی، خانهی حلبیِ گوشهی زمینِ نسبتا وسیعِ یک سرمایهدار باشد، حاشیهی خیابانِ ولیّعصرِ پایتختِ کشور ایشان ، که ألبته أهل نظر میدانند که گر چه ایشان خلیفهی خدایِ ربّالعالمین است أمّا منزلت این خاندان منزلت کعبه است و توضیحِ این تخصیص. رویش هم با إسپری نوشته است: محلّ إسکان.
و نمیپسندم حتّی بیشتر از قبلی که در تهران بیش از هر کجا دفترِ ثبتِ أسنادِ رسمی ببینی، دختر و پسرِ دست در دست هم به مهر یا هر چیزِ دیگر هم ببینی آن هم بدونِ هیچ سندِ رسمی یا غیرِ رسمی. البته اگر سندِ ودیعهی نفسِ أمّاره را به إنسان نا دیده بگیریم!
اگر بگویم از رو به رویِ نمایندهگیِ بوسینیِ چینیِ که بعد از إنقلابِ ما تأسیس شده است، ساختمانِ بلند و بختِ کوتاهِ بانکِ توسعهی صادرات و أمثالش از خیابانِ ولیِّعصر پیداست، حتّی خود نیز دلگیر میشوم! چه رسد به شما… . و تا چه رسد به آنکه بگویم دنیستریکویِ قبلِ إنقلابیمان را در قوسِ شرق به غربِ قبل از خیابانِ فاطمی، بعد از تقاطعِ بهشتی، گردِ مرگ گرفته است إنگار… .
آنطرفِ خیابان پدر و مادر و نیز فرزندِ کوچکشان همهگی عینکِ دودی به چشم دارند! أمّا من در این حال و هوایِ أبریِ ظهرِ نزدیک به تابستانیِ محلّهی ولیِّعصر، خورشیدی حقیقی نمیبینم. عرق کردهام.
تقاطع فاطمی قیامتی است. هر کی هر کی است! پلیس هم ایستاده میانِ آیلندِ إصلاحِ هندسی نشدهی سهراه و به پرتوهایِ سرخ و داغِ خورشیدی که کمکم پایین میآید، چشم دوخته. انگار نه انگار!!! اتوبوس ما کم نمیآورد و رسما سه راه را میبندد و البته عدّهای هم جری میشوند و از پشتِ سر تا جایی که جا دارد، جلو میآیند. خودروها به زور از صفِ مهاجم عبور میکنند و راه خیابانِ دکتر فاطمی در پیش میگیرند. رفتگری هم جارو به دست راست و سطلِ چرخدارِ نارنجی به دستِ چپ به همان حالتِ پلیس در آمده با این تفاوت که دقیقا در مرکزِ ثقلِ سهراه ایستاده! اوضاع به گونهایست که نمیتوان حدس زد در دورِ بعدیِ چراغِ راه نمایی، چه کسانی إجازه دارند حرکت کنند! و حتّی میتوان گفت أکنون نیز نمیتوان! چراغ ولیِّعصر به جنوب سبز میشود و ناگهان اتوبوسِ شجاعِ ما سخت میزند روی ترمز. آمبولانسی از خطِّ ویژهی اتوبوسها که حالا نسبتش شدهاست یک از سه و شمالیها باید از میانِ خودروهایِ دیگر بیایند، گاز را میگیرد و میپیچد سمتِ چپ. در همین أثناء یکی با چشمانِ لوچ سرش را میکند داخلِ اتوبوس و بنا میکند به صدا کردنِ سیّد مصطفی. همه نگاهش میکنیم، خیلی طبیعی إنگار که کسی را که میخواسته نیافته، میرود و از بغلِ رفتگرِ مبهوتِ میگذرد. خودرویی محتویِ سه جوان با رندی و به تندی میگذرد، یکی موهاش بلند است و یکی موهاش عینِ ساموراییهاست و دیگری هم که راننده است، دیده نمیشود از إرتفاعِ اتوبوس. اینیکی در این شلغمشوربا یادِ کودکیها افتاده! آنیکی دارد از آزادیِ سه جوان و بل بیشتر دفاع میکند و من نیز دلگیرم.
فاطمی را آن زمان که میبینم خبر ندارم، چند دقیقه بعد با تاکسی که میروم، إحساسِ دلتنگی برایِ بنیادِ شهید باقریام و سردار فتحاللهِ جعفریام وقتی از کوچهی بنیاد میگذرم، چگونه فوران میکند. حتّی خبر ندارم بعدها که این متن را مینویسم، میمانم اینها را هم بنویسم یا نه….
اتوبوس که میرسد، پا در هیاهویِ میدانِ ولیِّ عصر میگذارم. دختربچّههای کثیف که یکیشان سنگی را روی چند صد تومانی گذاشته. زنانِ پیاده که تفریحی جز خرید کردن ندارند. بنخرها و پاسور و سیدیِ همهجوره فروشها. و سینما که مثلِ همیشه فیلمی رویِ پرده دارد و جز إستحاله فایدهی دیگری ندارد. این طرفی ساکت است و ناراضی نیز به نظر نمیرسد، گویی منتظر است جامعه به آستانهی موعود برسد، حالا این که خودش برسد یا این میخواهد برسانندش را نمیدانم! آنطرفی میگوید هنر یعنی همین، هالیوود علیهالسلام را ببین، حظ کن! ماشاءالله، هزار ماشاءالله! و قلبش باز برای آنطرفتر از خودش شروع به تپیدن میکند. و من مینویسم بچّههای حزبالله باید ببینند و بچّههای حزبالله باید بنویسند و بچّههایِ حزبالله باید بسازند و جامعه هم که میبیند، حتّی اگر نبینیم و ننویسیم و نسازیم….
همین میان، جوانی نسبتا درشت هیکل و ریشو و عینکی را میبینم. عادتاً یادِ آقایِ دانشنژاد، معلّمِ فیزیک دوستداشتنیمان میافتم که این آخریها در این جریانات، آقایِ کاوه میگفتند سراغِ مرا میگرفتهاست. و من آخر هم نفهمیدم چرا دنبالِ من میگشته ایشان! شاید به خاطرِ آن طرحِ خوارزمیِ کذایی بوده و شاید هم ترکشهایِ تشتِ رسوایی ما ایشان را هم گرفتهبودهاست! و یک لحظه بلانسبتِ شما خوانندهی گوگوری مگوری! یادِ آقایِ چاقِ داستانِ رضا امیرخانی میافتم که در یک روزِ خوب، بنده را بدجوری نواخت. جزاه الله خیرا…!
کلّی وسائل میانِ میدان است! این طرفی و آنطرفی آنها را که میبینند هر دو لبخندی از سرِ شیطنت میزنند و شروع میکنند به تفاخراتِ أبلهانه از ۲۴خردادِ سالِ قبل برایِ همدیگر. من وا میگذارمشان. به ۲۹ خرداد میاندیشم و آن نرگسِ جادو….
والسلام
گونه:
روزنوشتها،